X
تبلیغات


بیخیال

هر چی دلت میخواد ................

دیشب یه مطلبی در برنامه بفرمایید شام(من و تو)خوندم به نظرم جالب بود مینویسمش تا همیشه یادم باشه: 

قلبمو هدیه میدم به تو مواظبش باش  

نه بخاطر اینکه قلب منه 

بخاطر اینکه تو توشی

نوشته شده در 1391,03,31ساعت 13:45 توسط پگاه| 4 نظر|

نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر

 

نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین

 

میبرید ................

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای

سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.


ژرالدین دخترم:
اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا.......

رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .

اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهایدور٬ بس

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی

 

شنیدنی است‌:

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ٬ از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم

ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی
٬ آنتحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬همیشه سقوطمیکنند .دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه میدرخشد......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است،این رامیدانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

نخواهد کرد.....

نوشته شده در 1390,02,12ساعت 13:22 توسط پگاه| 7 نظر|

 

خنده ی آدما همیشه از دل خوشی نیست.گاهی دل شکستن کمتر از ادم کشی نیست،گاهی دل آنقدر تنگ میشه که گریه هم کم میباره ،دل هم سر به دیوار میزنه پس از یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم میباره.

 

کاش میشد قلبها آباد بود کینه وغمها به دست باد بود،کاش میشد دل فراموشی نداشت نمنم باران هم آغوشی نداشت،کاش میشد گم شوند این کاشهای زندگی پشت نقاب بندگی،کاش میشد کاشها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند،کاش میشد آسمان رنگین نبود ردپای قهروکین رنگین نبود،کاش میشد روی خط زندگی! باتو باشم تا نهایت سادگی!

 

اگر میدانستم در پس هر خنده ای گریه ای وجود دارد هرگز نمیخندیدم واگردرپس هرسلامی،خداحافظی هست هرگزسلام نمیکردم،واگر میدانستم درپس هر آشنایی جدایی وجود دارد ،هرگز آشنایت نمیشدم،

وحالا !که خندیدم ،سلامت کردم،وآشنایت شدم دوست دارم ،هرگز فراموشت نخواهم کرد.

نوشته شده در 1388,06,10ساعت 15:32 توسط پگاه| 26 نظر|

 

اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود.  بعد از اینکه راه افتادیم به اصرار مادرم یک سبد گل خریدیم. خدا خیر کسانی را بدهد که باعث و بانی این رسم و رسومهای  آبکی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند  شاخه گل می کندن و کارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه  حتی گل خریدن هم برای خودش مکافاتی دارد که نگو نپرس!!! قبل  از اینکه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی  ولی وقتیکه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود.  بعدش هم که از فروشنده گل ارزان تر درخواست می کنی و جواب  سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شکل و شمایلت  روی «گل یخ» را هم سفید می کند!!! البته ناگفته نماند  که بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی،  حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً  تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز  ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینکه  بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی  روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان  بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اکتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند  فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی  زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته  و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال  پیش و متعاقب آن سینه کوبیدن ها و لعن و نفرین های  جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر  و از همه بدتر سرکوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی  سنگکی اطاق عمل،تایتانیک پزشکی، مهندسی فوتولوس  و متلک شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم که  حب سکوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران  شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه کفشهای F14» و موشکهای بالستیک «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون کردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و  مالی فوق العاده وحشتناک همشیره های مکرّمه با  مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و  خود را به خداوند منان بسپارم خلاصه کلام به هر جان کندنی که بود به مقصد رسیدیم.  بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از  دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس که فکر  می نمود من بوده ام که ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا  کشیده ام، چنان جواب سلامم را داد که دیگر یادم رفت  به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود  که بیشتر از غلامی و نوکری خانواده شان چیزی به من  نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود که اولش فکر کردم قرار است  خدای نکرده با ایشان ازدواج کنم، فقط مانده بود بگوید که جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای  یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود که از حالا باید خودم  را روزی حداقل یک فصل کتک خودرن از دست برادرهای  عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم  گرفتم که اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به  اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودرابیمه«شکنجه  زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» کنم! علی ایحال،  بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مکش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی  چای قدم رنجه فرمودند. عروس که چه عرض کنم، دست  هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینکه  چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل کردیم، پدر عروس  خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینکه  نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم  بایستی ازدواج را ساده برگزار کرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت که به خود امیدوار شدم و کم کم  آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت  ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینکه سخنان وزیر ارشاد،  پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ،  مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبک کنکور  سراسری کرد. ابتدا مادر عروس با یک لبخند ملیح و دلنشین  واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را  کارمند معرفی کردم. کفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس  که انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله کند چنان  جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت که از ترس نزدیک بود، دو پای داشته را با دو  دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل  را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینکه قرار است  تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسکار تشریف برده  یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری کرده و مدل ماشینی  را که قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد.  بنده ندید بدید هم که تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی که سوار  شده ام اتوبوس شرکت واحد بوده است از اینکه توانایی حتی خرید یک  روروک یا سه چرخه پلاستیکی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم  همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل کوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیکان خمیری» در خیابانهای  «شهرک شرق و میر عروس و خوشبخت آباد»  ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم کمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم که در فواید ساده برگزار کردن مراسم عروسی  یک خطبه تمام سخنرانی کرده بود از من برای دخترشان  سراغ خانه دوبلکس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و  دستشویی کلوز و خلاصه راحتتان کنم کاخ نیاوران را  می گرفت. هر چند که حضرت اجل نیز بعد از اینکه فهمید  داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره  نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی  مگولی برگشته و به من لقب «گدای کیف به دست» را هدیه نمودند!بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. ا 

ولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینکه بلدم ارگ و گیتار و تنبک بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم.  مثل اینکه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباکرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم  در مورد تکنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن  موبایل را جزء لاینفک و اصلی زندگی آینده شان می دانستند،  من هم که تا حالا بهترین تلفنی که با آن صحبت کرده ام تلفن  عمومی سر کوچه مان بوده توی دلم به هر کسی که این موبایل  را اختراع کرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن  موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این که عروس خانم فهمید که  از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم کرده و مرا یک  «بی پرستیش عقب افتاده از دهکده جهانی آقای مک لوهان»  توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه که متوجه شد  بنده بی شخصیت از کار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده  و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای  مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم  خط و نشان کشید که انگار مسبب قتل «راجیو گاندی»  در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری  مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به  قول خودشان مراسم عروسی که توی باشگاه برگزار نشود  باعث سر شکستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش که دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده  بودیم که باشگاه جای کشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی  کردن است ولی مثل اینکه عروس خانم ها جدید زمین  چمن و تشک و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند،  الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده  مربوط می شد که این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین  باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش  احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته کمی فداکاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیک» با آن موجودات  زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق  «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از  تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید.  خواهر کوچکتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران  «لین چان» در سریال «جنگجویان کوهستان» اصرار  داشت که صدو دوازده هزار سکه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینکه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه  سکه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای  شکرش باقی بود که سال تولد در ایران «شمسی »  می باشد اگر «میلادی» بود چه خاکی به سرم می کردم!  بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای  هر سانتیمتر مکعب از آن شیر خشکی به دختر خودش  داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چک، عابر چک و سهام  کارخانجات پتروشیمی کرمانشاه و تراکتورسازی تبریز را حساب کرده به طوریکه احساس نمودم که اگر یک ربع  دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت که لطفاً پول آن  بیمارستانی را که عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب کنیم! بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یک اشتباهی  کرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال  نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس،  مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت،  دلال، خیانتکار جنگی و جنایتکار سنگی معرفی کردند که  انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی  بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از کمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محکم و دندان شکنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشکر شکست خورده  یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات  ازدواج» با خودم عهد بستم که تا آخر عمر همچون ابوعلی  سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و  ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم،  بیخود نیست که از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران  را کند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

منبع ایران اکتور :داستان طنز
نویسنده: احمد تی ان تی

 

نوشته شده در 1387,12,28ساعت 10:03 توسط پگاه| 8 نظر|

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است. درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم. پادشاه به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود... پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم. از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود. وقتی که علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر پادشاه که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. بنابراین از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.

نوشته شده در 1387,04,25ساعت 13:20 توسط پگاه| 43 نظر|

 


1.شادی خود را به هیچ کس وابسته نکن تا همیشه ار آن برخوردار باشی
2.انتظار نداشته باش همیشه آن چه در اطرافت اتفاق می افتد مطابق میل وخواسته ات باشد
3.هنگام  عصبانیت هیچ تصمیمی نگیر 
4.از سختی ها ومشکلات زندگی استقبال کن وبا غلبه بر آن ها به خود پاداش بده
5.اجازه نده اتفاقات ناخوشایند روحیه ات را خراب کند
 6.بابحث های بی نتیجه انرژی خود را هدر نده
7.انتظار نداشته باش با منفی نگری جسمی سالم داشته باشی
8.از هیچ کس و هیچ چیز توقع نداشته باش
9.تا با خود مهربان نباشی نمی توانی مهر بورزی
10.قبل از مطمئن شدن در مورد هیچ چیز قضاوت نکن
11.به تفسیر وتعبیر کارهای دیگران نپرداز
12.هر کاری را با علاقه تمرکز انجام بده
.13زندگی خودرا هدفمند کن وبرای رسیدن به اهدافت تلاش کن
14.چیزهایی را که دوست داری به دیگران ببخش
15.قلبت را از نفرت خالی کن تا خوشبختی در آن خانه کند
16.برای انجام کارهای مورد علاقه ات زیاد به نظرات دیگران اهمیت نده
17.در تصمیم های خود تاخیر نینداز
18.هنگام عصبانیت نفس عمیق بکش وتا 10بشمار
19.بادیگران طوری رفتار کن که دوست داری باخودت رفتار شود
20.به هیچ کس امید نداشته باش به جز خدا
21.بر جسم وروح خود مسلط شو
22.برای اینکه شاد باشی باید شادی آفرین باشی
23.در زندگی به جای شناور بودن شناگر باش
24.اندوه روز نیامده را بر روز آمده ات نیفزا
25.هرگز سعی نکن که به دیگران بقبولانی که حرفت درست است
26.قبل از انجام کاری یا گفتن چیزی به ضرورت آن بیندیش
27.بی احترامی رابابی اعتنایی جواب ده
28.به جای بیزاری از انسان ها از رفتار بدشان متنفر باش
29.بگذار دیگران از تو به عنوان فردی آرام وخوشرو یاد کنند
30.یگانه داروی آرام بخش روح وجان یاد خداوند است
31.خود رااز اسارت زنجیرهای بدبینی منفی نگری وناامیدی آزاد کن
32.به خاطر اشتباهات گذشته خودرا سرزنش نکن
33.به دیگران کمک کن تا آنچه راکه می خواهند به دست آورند
34.در فرهنگ لغات خود شکست را تجربه معنا کن
35.باشرایط زندگی سازگار باش
36.هنگام از دست دادن ناراحت نشو وقتی هم چیزی را بدست آوردی خوشحال نباش
37.در مقابل خواسته ها وگفتار دیگران انعطاف پذیر باش ونخواه که حرف  حرف خودت باشد
38.برای کشف حقایق زیاد تفکر کن به خصوص جهان آفرینش
39.به قدر توان تلاش کن  ونتیجه را به خدا واگذار کن
40.هرگز خودت را بادیگران مقایسه نکن  چرا که تو چیزهایی داری که دیگران در حسرت آنها هستند
 

نوشته شده در 1386,12,02ساعت 21:48 توسط پگاه| 38 نظر|

 

 نیمه شب پریشب’گشتم دچار کابوس / دیدم به خواب حافظ’ توی صف اتوبوس¬* *گفتم : سلام حافظ’ گفتا : علیک جانم / گفتم کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم* *گفتم : بگیر فالی’ گفتا : نمانده حالی / گفتم چگونه ای ؟ گفت ’ دربند بی خیالی* *گفتم : که تازه’ شعر و غزل چه داری ؟ / گفتا : که می سرایم شعر سپید ’ باری* *گفتم : ز دولت عشق ؟ گفتا که کودتا شد / گفتم : چه شد رقیبت ؟ گفتا : که کله پا شد*

 گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی ؟ / گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی* *گفتم : بگو ز خالش ’ آن خال آتش افروز / گفتا : عمل نموده ’ دیروز یا پریروز* *گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شد است مجنون ؟/ گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون* *گفتم کجاست جمشید جام جهان نمایش / گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش * * ز ساقی حالا شده چه کاره / گفتا شده است منشی در دفتر اداره *

نوشته شده در 1386,09,11ساعت 16:04 توسط پگاه| 32 نظر|

سلام یانگوم، ما تو را جمعه ها در تلویزیون می بینیم، عکس هایت را هم دیروز در اینترنت تماشا می

کردیم و به تفاوت های کیفی پی می بریم (منظورم کیفیت سریال است،) یانگوم جان تو خبر نداری ما

چه می کشیم (نترس چیز بد و بی تربیتی نمی کشیم.) تو نمی دانی الان مهمترین مساله مملکت ما

این است که فوتبالیست های تیم ملی با شلوارک نروند ناهار بخورند. شلوارک خوب نیست یانگوم،

خیلی خطر داره یانگوم، تو نمی دانی که اخیراً گفته اند دانشگاه ها محل فساد هستند و دوم خرداد هم

محل انحراف. یادش بخیر یانگوم، فساد و انحراف در گذشته صفایش بیشتر بود.

 یانگوم جان تو نمی دانی در اینجا پنج، شش پست مهم را می دهند به یک آقایی. او می گوید

ریاست ستاد مبارزه با قاچاق کالا شغل نیست، راستی یانگوم اگر شغل نیست پس الف)

تفریحات سالم است؟ ب) دستگرمی است؟ ج) مرغ ماهی خوار است؟ د) میزان الحراره است؟

یانگوم جان بگو چیست پس؟

یانگوم مهربان، ما شاهد فداکاری های تو در دربار هستیم اما این کارها آخر و عاقبت ندارد از دربار

بیا بیرون و به ما بپیوند، یا لااقل بیا عضو این معاونت رسانه یی ریاست جمهوری شو و برای تمام

تیترها و مطالب روزنامه ها یک جوابیه بنویس و بفرست، باور کن از بیکاری بهتر است، یانگوم،حیف در یک قرن پیش زندگی می کنی وگرنه

با هم چت می کردیم و همه مشکلاتمان را برایت می گفتم

                       افسوس که این مـــاه مبـــارک به سر آمد            در دفتـــــــر اعمــــــال، ثــــوابی ننوشتیم

          

 

این پیامک دیشب اومد واسه ام...

ما غرق گناهیم، ولی پاک سرشتیم               حسرت زده ی یک وجب از خاک بهشتیم

شــــــکرانه ی زایل شدن ِ حالت اغما                  از خوردن آن میــوه ی ممنوعه گذشتیم

هر چند که الیـــاس بسی وسوسه ها کرد         امّا چو پــــری، بنده ی خنّــــاس نگشتیم

غفلت بکُشد یونُس ِ جان، در دل ماهی          چون غمزه ی هستی به دل مزرعه کِشتیم

نوشته شده در 1386,07,20ساعت 16:04 توسط پگاه| 25 نظر|

1 2 3 4 5 6 >>
Design By : MihanSkin